![]() |
![]() |
|
| تنها برای تو می نویسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 14:6 توسط سعید پارسا |
|
|
از میان شب های کبودِ تابستانی گذر خواهم کرد در جاده های پوشیده از علف های گزنده و لگد خواهم کرد لطافت سبزه را، منِ رویا زده، خنکا را بر پاهایم حس خواهم کرد سر عریانم را در باد غوطه خواهم داد چیزی نخواهم گفت فکری نخواهم کرد اما بی نهایتِ عشق روحم را در بر می گیرد در دوردست ها خواهم بود خیلی دور همچون یک کولی در طبیعت و راضی انگار که با او . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:17 توسط سعید پارسا |
|
|
بیا .. بیا ... بیا نگاه کن داره برف میاد ... برفکا واسه نشستن رو شونه م با هم تعارف می کنند . و هر کدوم که می شینه رو شونه م هزار تا خاطره رو ، رو سرم خراب می کنه . خاطره ها میان میرن ... خاطره ها میان میرن ... آدما میان میرن ... فقط تو وامیستی و هر کی میاد یه خطی می اندازه رو آینه ی دلت و میره ... و یه خط به چینهای صورتت اضافه میشه . امروز از بس که خاطره بارون شدم چشام نم کشیدن . بیا بازم مثل قدیم رو این پولکهای سفید خاطره ساز قدم بزنیم . من و دوست نداری بی معرفت ، برف و که دوست داری . مگه خودت نمی گفتی با مرام .... یادته ، اون دونه های کوچولو رو با حوصله به هم می چسبوندی تا بزرگ بشن و من و باهاش بزنی ... رحم و مروتم که ... !!! اون کتکهای سفید تموم سهم من از خاطره ی توئه . کتکهایی که تازه تازه دردش و احساس می کنم ... ای کاش هنوزم بودی و برف بارونم می کردی . آخ داره برف میاد ... داره برف میاد ... داره برف میاد ... یادته تو چقدر برف و دوست داشتی و چقدر من و دوست نداشتی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط سعید پارسا |
|
|
صداي خس خس نفسها ، سكوت غريب اين روزهايش ... با من حرف مي زند . مادر پير شده است ، پاهاي ناتوانش را وقتي كه پله ها را به هواي ديدن من عبور مي كند ، در هر ايستگاه نگه مي دارد و استراحت مي كند تا شايد دردشان فروبكشد اما نمي شود... دستش را بر ديوار تكيه مي دهد و بالا مي آيد . پيكرش را از شيشه ي مات اتاق ، مشبك مي بينم ... وبكم را خاموش مي كنم . مادر مي گويد : دعا مي كردم خواب نباشي . حوصله اش سر رفته بوده . آشكارا گذشتن از آخرين پله برايش ، صعود به الوند است . به ديوار تكيه مي دهد و مي نشيند – در ايوان . من در اتاق جلوي در روبروي هم . مادر مي گويد : عزيزم دوست دارم دامادي تو ببينم بعد ... حرفش را نيمه كاره مي گذارد و ادامه مي دهد : اگه همين دختره خوبه چرا نمي گيريش ... خستگي مفرط زانوهاي مادر ، به سينه ي من مي نشيند ... با خود فكر مي كنم خستگي زانو ساده تر است يا سينه ... بغضم را قورت مي دهم . مادر مي داند من گاهي بغضم را قورت مي دهم . مي گويم : ستاره ي ما جفت نيست مادر ... فالگيري گفته است . مادرم مي داند به فالگير اعتقاد ندارم ... گريه مي كند و مي گويد : خودم واسه ت يه پنجه ي آفتاب پيدا مي كنم . – كاش مي توانست – مادر مي داند دختر روياهاي پسرش آلت مردانه دارد . مادر مي داند آن دختر ريشش پرفسوري است . مادر مي داند بدنش مو دارد و سينه هايش نه مرمرين است نه آويزان . مادر مي داند اشكهاي پسر كوچكترش حتي از خواهرهايش هم دم دست تر است و اين به خاطر شاعرانه بودنشان نيست . مادر همه ي اين ها را مي داند اما به دنبال كسي است كه به او بگويد اشتباه كرده . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:56 توسط سعید پارسا |
|
|
من تو رو همتای خدا می دیم / اما تو بی وفایی تا نداشتی دیدی حالا ، نگفته بودم برمیگردی و خاکستر عشقی که قلبم و باهاش سوزوندی رو می تکونی به امید یه سوسو ... نگفته بودم یه روز پشیمون میشی و پیشونی تو می ذاری رو دلی که یه روزی زیر پات فریاد میزد : تو هم یکی مث همه شکستی قلب ساده م و / همون دلی که بی خودی به دستای تو دادم و ... دید همون شد که گفتم : من یه آتشفشونم خود پیغمبر شک / این که روبه روت نشسته یه جهانه پسرک یادته شنیدی و اشکام و دیدی و خندیدی و رفتی . رسیده اونروزی که تو اومدی و قت ندارم / می گم برو حوصله ی آدم بدبخت ندارم ( شاهکار بینش پژوه ) من هیچ وقت نفهمیدم اشکای من چی داشت که تو رو به خنده وادار می کرد و تو سعی می کردی جلوش و بگیری . ایکاش راحت تر می خندیدی که من کمتر نابود شم . یادته می گفتم : من هزار بار ساختم کاش تو نهصد و نود و نه بار خراب می کردی حیف احساس قشنگی که یه روزی به تو داشتم / حیف اون منِ قدیمی که پیشت گرو گذاشتم دیدی حالا ... یه روزی دست عوض میشه بازی میفته دست من / منم میشم مث خودت حالا همه ش طعنه بزن زنده گیه دیگه . آدمیزاده دیگه به همه چی عادت می کنه . تو خواب هم نمی دیدی این شکلی بشه مگه نه ؟ جلوی من سر تو پایین ننداز ، من تورو ایستاده می خوام . هر چند که درخت نیستی ، بوته نیستی ... علف هم نیستی . اما سرشکستگی تو ، توهین به شعور منه ... جلوی من راست وایسا . نگفته بودم : منم میشم مث خودت یادم می ره که آدمم / سایه م زیاد بود از سرت خیال می کردی که کمم دیدی برمی گردی ... نگفتم : کاش روزات مث روزام مث چشات سیا بشه نگفتم بازی تموم نشده ... خیال نکن برنده ای . اما حالا به ت می گم بازی تموم شد . دور دلم خط بکش بازی تموم شد آخر / گذشتم از گناهت از خیر من تو بگذر یادته حاضر بودم کنار تو بسوزم و دور از تو نباشم ... یادته می گفتم تو همه دنیای منی ... حالا می خوام دنیام و آتیش بزنم ، می دونی یعنی چی ؟ می خوام دنیام و آتیش بزنم با همین دستای بی معرفت خودم که یه روز از تو می نوشت . یادته مرام کشت کردم و همه ی نمکدونای دنیا رو شکستی . حق با تو بود عشق کدومه ... این و دیگه خوب می دونم عاشقی یه حرف مفته / لیلی و مجنون دروغه این اراجیف و کی گفته دنبال یه خورده احساس تو این دل صاب مرده نگرد که نیست ... تو همه رو سرکشیدی اما می دونستم یه روزی این شوکران نفس تو می گیره . یادته می گفتم : جنونم و نقاشی نکن تو چشمات / وقتی دارم از عشق تو می میرم حالا تو مجنون شدی ؟ روزگار مث یه دلقک می مونه / دنیامون چه خنده بازاری شده اما عزیز روزهای گذشته ی دلم : لحظه ی گذشتن از تو دیگه سررسیده انگار / قاتل عمر و غرورم عشق من خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:44 توسط سعید پارسا |
|
|
(( حسادت ))
مگر آن خوشه گندم حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:43 توسط سعید پارسا |
|
|
عجیب است ... این روزها به چیزهای بسیار عجیبی بر می خورم ... دختری که در شب شعر پدر می شود .... دود سیگار ... اخم ... کمربند ... همه چیز برای پدر شدن مهیاست . یا این یکی ، کسی که در همه عمرش خطی شعر نخوانده ... تو را شاعر می کند و می رود . توماس مان می گوید : ادبیات نعمت نیست ، لعنت است . کسی که در همه عمرش شعر نخوانده تو را لعنت می کند و شاعر می شوی ... انگار وقتی عاشق کسی باشی و او ، نه ... لعنت که بشوی شعر می شوی . عجیب است ... دنیای عجیبی داریم .... برای منی که بی تو عین مرگ است و عشقش به تو همچون نیازش به نفس کشیدن ... منی که خودش را هزار قسمت کرد تا شاید قسمت تو شود ... منی که تمام زنده گی اش در چهار حرف تو خلاصه می شد .... منی که لحظه به لحظه با تو بزرگ می شد و بدون تو به سادگی خود را در قعر همیشه گی غربتها جا شده می دید . برای منی که بعد از تو ، تنهایی حتی برای لحظه ای هم تنهایش نگذاشت .... دنیا هنوز هم زیباست . این مهم را امروز دقیقا بعد از دو سال و هشت ماه و سه روز که از آن سانحه ی عظیم می گذرد ... فهمیدم . لحظه ای که گویی همچون تصادقی هولناک مرا با واقعیت شگفت آور و تلخی کوباند و من دانستم برای تمام عمر از حرکت باز می ایستم . لحظه ای که شنیدم غریبه ای بیش نبودم برای تو ... آشنائیهامان دلم را به آتش کشید و قطرات ذوب شده ی قلبم را در چشمانم گرد کرد ... تا تمام بیگانگان شهر آنروز با من احساس آشنایی کنند ، با منی که چندی پیش از آشناترین کسی که می شد شنیده بود که غریبه ای بیش نبوده برای اویی که آشنائی هایم با او دلم را می سوزاند . راستی خوکها نمی توانند ، آسمان را ببینند . دلم برایت می سوزد .
*** * یک داستان با دو نویسنده : باربد و سعید * |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:55 توسط سعید پارسا |
|
ـ پس بیا واژه ای پیدا کنیم ٬ عشق را معنا کنیم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:45 توسط سعید پارسا |
|
آسمان یکسره دلتنگی ست ... با ستارگان بی فروغ ـ هر از گاه ... پوستین داغ شهر بر پوستم ـ تاول می زند ... صدای اتومبیلهای همواره ـ بر سرم هوار می شود ... و سکوت ثانیه شمار ... که هر ثانیه مکث می کند ... دلگیرم از این غربت خانگی .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:45 توسط سعید پارسا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:45 توسط سعید پارسا |
|
|
خيلي جالبه ها ... يه نفر از يه جائي كه اصلا نمي دوني كجاست ، سر رات سبز ميشه ... و سياه ميشي . يه نفر كه اصلا نمي فهمه چي ميگي ... يه نفري كه اومده كه بره ... اومده كه از خودش يه چيزي جا بذاره و بره ... اومده خوش و واسه هميشه جاودانه كنه . توي ذهنت ... توي قلبت ... توي نفسهات ... توي نبضت ... اومده زنده گي بده و زنده گيت و بگيره ... يه نفر كه بارون و بدون چتر دوست داره . نمي دوني چرا ؟ اما انگار دشمن قسم خورده س واسه ت . اومده اسيرت كنه ... فكر مي كني اومده كه بي كسيات تموم شه ... بي كس تر ميشي ! خاك خاليه ... خيال مي كني از آسمون اومده ... دلت كه آسمونه رو مي سپري به جادوي نگاش ... حرفاش ... قلبش ... جادوت مي كنه و ميره ... ميره و ميره و ميره . تو مي موني و يه كوه ... يه كوه از خاطره كه رو سينه ت سنگينه ... خاطره هايي كه ساختي / خاطره هايي كه ساخته ... ميره و همه چي يه شكل ديگه مي شه ... كوچه هايي كه يه روز با اون ازش سفر كردي ... ياد اون مي اندازدت ... كوچه هايي كه تا حالا ازش رد نشدي هم . گريه مي كني . آسمون ... دريا ... زمين ... آتيش ... آب ... باد ... ستاره ... تو همه چي هست ... به در و ديوار نگاه مي كني مي بينيش . تا حالا نمي دونستي نصف مغازه هاي شهر هم اسمشن . هم اسمتن همه ي كوچه ها . بي كسيت بيخ گلوت و مي گيره ... اما گريه نمي كني ... آخه مردي گفتن . بارون مي زنه ... دستات و مي كني تو جيب پالتو ... يقه رو مي دي بالا ... چتر هم بر نمي داري ... با خاطره هم سفر ميشي ... همه ي كوچه ها به احترامت ساكت ميشن ... بارون گريه مي كنه ... تو هم خيس خيس ميشي ... اون كه بود ، انقدا خيس نمي شدي ... اصلا سردت نبود ... اما تازه گيا سردت ميشه . سرت و به طرف آسمون مي گيري ... بارونه كه مي زنه به صورتت ... خاطره ها از گوشه ي چشمات سر مي خورن . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:41 توسط سعید پارسا |
|
|
این ترانه سروده ی نیلوفر لاری پوره درست اما باور کنید احساس من نسبت به این ترانه حتی از خود اونهم بیشتره ادعای بزرگیه می دونم اما انگار خالقش خودمم . یه زخم کهنه روی بالم دل من از نژاد عشق نیلوفر لاری پور - ترانه ی راز آلبوم ماندگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:30 توسط سعید پارسا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 12:29 توسط سعید پارسا |
|
|
ازم نخواه با تو بمونم ، تو هیچی از من نمی دونی / اگه بگم راز دلم رو ، تو هم کنارم نمی مونی ترانه ی نیلوفر لاری پور عجیب حال و هوای این روزهای مرا تصویر می کند ... راز دلم را که بدانی ... تو هم با من نمی مانی ، پس بگذار بروم ، تا برای همیشه برایت بمانم ، که با تو ماندنم از دست رفتنی ست جاودانه . که اگر اندکی بیشتر بمانم ... شاید خودت بخواهی که بروم ... رفتنی که بی بازگشت ... رفتنی که همواره ست . پس نخواه که با تو بمانم ،. خسته ام از این نقشِ پرتلاطمی که روزگار به منِ دیوانه سپرده ... دیگر توان ادامه دادنم نیست ، خاتون ! پس بگذار تا قرارداد را باطل نکردم و نقشه هایت را بر آب ، بروم . تو که غربت شعرم را حس می کنی ، همگریه ! پس بفهم که توان ادامه ی این دشوار بازی را ندارم . با سختی های روزگار آشنایی همروزگار ، می دانم . غم چشمانت را که هر روز غریب تر می شوند را می شناسم . می دانم حریف غصه هایت نمی شوی همقصه ، اما از من نخواه چیزی را که در چنته ام نیست به تو عرضه کنم . به من نکیه نکن که با بادی فرو می ریزم ، تکیه به من تکیه ایست به باد ، به هر چه باداباد ، خانه ایست روی آب ... چکاوک پرشکسته ام ، گلم ، عزیزکم ، ! همیشه از اینکه در چشم بر هم زدنی تمام تو را می پیمایم در شگفتی و اینک برایت می گویم که چرا تمامی احساست را – بی گفتنی ـ می فهمم . خاتونِ شب گریه هایِ همیشه ، نیازهای برآورده نشده ی تو ، دردهای جاودانه ی من است . از من نخواه خاتون تا دوست دختری را که ندارم با تو آشنا کنم که رفیقی باشد برای روزهای بی من . نخواه عکس کسی که وجود خارجی ندارد را ببینی . تا کی بمانم و برای اینکه غم روزگارمن به غربت چشمان تو ننشیند ، خاطره های حقیقی ام را با نامهای دروغین برایت باز بگویم . نخواه باز بمانم و قافیه ببازم تا قافیه بسازم . نه دیگر اختیارم نیست ... توانم نیست ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:49 توسط سعید پارسا |
|
|
همه ی راه ها به روم ختم میشه ... تو رو به رومی انگار ... با اینکه خیلی دور ... به از تو نوشتن عادت کردم ... به بی کسی های همیشه ... برای من نوشتن یعنی ، تو ... و تو ، هم معنی فاصله ای ... فاصله ای که نه با گریه پر شد ، نه با اشکهای من که بلافاصله اند . |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 21:0 توسط سعید پارسا |
|
|
تا خانه دوساعتی پیاده روی کردم ... هیچ وقت میدان هفتِ تیر را اینقدر کریه ندیده بودم . کثیفی خیابانها و چهره ی معصوم کودکان پیراهن پاره ی خیابانی که به اصرار قصد فروش فال حافظ به ماشینهای پشت چراغ را داشتند حالت تهوع ام را دوچندان می کرد و بغض عمیقم را بارورتر . وقتی به خانه رسیدم ، به دوسه قطره اشکی که از چشمانم اجازه ی خروج می خواستند ، ((نه)) نگفتم . سیگاری آتش زدم و کنار پنجره نشستم . (( از پنجره به بیرون خیره نگاه می کنم ، تا چشم کار می کند ... تنهایم . آسمان یکسره به هم وصل شده ، بی درزی نمایان ... مانند ردپای تو بر پس کوچه های قلبم که نمایان نیست . تا چشم کار می کند پشت بام و بازهم پشت بام و بازهم ... تنهایم . خورشیدی که در آسمان وجود ندارد به من لبخند می زند و سیاهی های فراوان باخشم نگاهم می کنند . چشم تو یادم می آید ، چشمم خیس می شود . آسمان شبیه اعتراف پلکهای تو ... به اقرار به اینکه بی تو می مانم ... دوستت دارم ... اما چه سود ؟ که تو نه داری و نه می توانی داشته باشی و نه خواهی داشت ونه اصلا این عشقم تقدس دارد ... برای تو ... که معنای نگاهم را ابتذال می دانی . باشد ... حرفی نیست . )) روز بعد شرکت تعطیل بود و من ـ بسیارـ نگران بودم از اولین برخورد با آقای اطمینان . سالها به طول انجامید تا این روز تعطیل بالاخره به اتمام رسید . از نیمه های شب حتی برای لحظه ای خواب با چشمانم آشتی نکرد ... صبح با سردردی شدید راهی شدم . پای تاوله دار ناهمواریهای زمین را عمیق تر درک می کند. تازه می فهمیدم که مسیر خانه تا شرکت چقدر طولانیست ... تازه می فهمیدم ایستادن در صفهای طولانی اتوبوسهای همیشه پر به طرز رقت آوری ، غمبار است . تازه می فهمیدم که من هم مثل بسیاری از آدمها هنگام راه رفتن با خودم صحبت می کنم .... در شرکت همه چیز سر جای خودش بود ، انگار که اتفاقی نیفتاده باشد . فقط من بودم که حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . به محض ورود ؛ نگاهی به اتاق آقای اطمینان انداختم . در بسته بود . - خدا رو شکر هنوز نرسیده . هرکس که دیرتر می رسید ، مجبور بود نوع برخورد را خودش انتخاب کند . اندکی از دلشوره ام فروکش کرده بود . پرینترم چند روزی بود که درست کار نمی کرد و آقای مهربانی – مسئول قسمت – از آقای اطمینان که مسئولیت قسمت فنی با اوست ، خواسته بود تا نگاهی به آن بیندازد . گفتم تا نیامده پرینتر را روی میزش بگذارم تا سنگینی حضورش ، به خستگی هایم نیفزاید . پرینتر را بلند کرده و به طرف اتاق رفتم . مجبورم بودم با شانه ام در را محکم هل بدهم ، چون لولا ، ارتجاعی بود و به سرعت بر میگشت و اجازه ی ورود نمی داد . احساس کردم در مقداری سخت تر از همیشه کنار می رود ... بالاخره داخل شدم . - ـ س... س... س... سلام ، فکر نمی کردم این پشت باشین . - ـ سلام . همچین در و کوبوندی به من که یه دو سه متری پرت شدم ... من که گفتم به کسی نمی گم . - ـ ببخشید . گفتم و بیرون آمدم . بعد از آن - برخورد – جز سلام و خداحافظ حرفی برای هم نداشتیم ، کم کم حس کنجکاوی همکارهای دیگر که در همین مدت کوتاه به صمیمیت ما عادت کرده بودند تحریک شده و بود و کم و بیش سئوالاتی هم می کردند . *** آقای اطمینان دیگر هرگز به شب شعر نیامد . منهم برای خلاصی از سنگینی جوی که ایجاد شده بود ، در خواست انتقالی دادم . *** آخرین بار بود که می دیدمش ... شرکت به مناسبت سال نو جشنی ترتیب داده بود که همه باید در آن شرکت می کردیم ، هم نگران بودم از باز دیدن او و هم خوشحال از همان . وقتی رسیدم سالن تقریبا شلوغ بود . احوالپرسی با آشناهایی که چند ماهی ندیده بودمشان وقت زیادی می گرفت . آقای اطمینان هنوز نیامده بود . با خودم گفتم : (( احتمالا بازهم پشت یکی از درها مخفی شده ! )) و با یاد آوری آن – برخورد – خنده ای بی رمق بر لبم جان گرفت وجان باخت . بچه ها خواستند تا عکسی دسته جمعی بیندازیم . برای جاشدن در کادر مجبور بودیم قدری صمیمی تر بایستیم . بالاخره پس از کلی شیطنت ، جمع و شور شدیم ، پشت به درب ورودی . همزمان با فلاش ، درب باز شد و آقای اطمینان وارد . و من پشتم را نگاه کردم ... چه عکس به یاد ماندنی ای ! همه به دروبین نگاه می کردند و من به عقب و آقای اطمینان در آستانه ی در . (( به کف دست راستم نگاه می کنم چشمانم خیس می شود ... اگر رازم را نمی گفتم ... اگر دردم را نمی دانستی ... می بوسیدمت ... می بوسیدمت به بهانه ی سالی که می گذرد ... به یک دست دادن کوتاه بسنده کردم ... گرمای دست تو و سوزش قلب من تا پاسی از شب همراهم بود ... تمام سلولهای دستت را حس می کردم ... تمام سلولهای دستم به ارتعاش در آمده بود ... گویی دستم عکس دست تو را گرفته بود ... (( به کف دست راستم نگاه می کنم چشمانم خیس می شود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:14 توسط سعید پارسا |
|
|
هرگاه که آلبوم عکسهای قدیمی را تماشا می کنم ؛ نگاهـم روی یکی از عکســها بیشتر ثابت می ماند . عکسی که هــمراه کارکنان محل کارِ سابقم در شب تحـویل سال انداختیم . چه عکس به یاد ماندنی ای ! همه به دوربین نگاه می کنند و من به عقب و آقای اطمینان در آستانه ی در . . . *** اولین بار بود که می دیدمش . . . وارد شد و در حالی که خنده بر لب داشت یکراست به طرف میــز پذیرش آمد ، سلامی کرد که بر اعماق وجودم لنگر انداخت . دستم را که فشرد ، چیــزی در اعماق وجودم به رقص درآمد . آمدنم را به شرکت خیرمقدم گفت . . . موهای کم پشتــش با رگه های نقره ای هرازگاه حکـــایاتی داشت ، از گذرزمـــان . عسلی چشمهایش را هاله ای کمرنگ از غم فرا گرفته بود . و لبهایی که در قاب نقره کار صورتی تر به نظر می رسید . و لبخندی که هرگز از یاد دلم نخواهد رفت ... دو هفـته ای می شد که وارد شرکت شده بودم ، که آقـــای اطمینان ، بعد از یکماه از ماموریت برگشت . در این دوهفته بچه ها گاهی جایش را خالی می کردند ، از لبخنــد همیشگی اش ، از شیرینی کلامش وگاه گاهی نیز از شعرهایش صحبت می کردند . تمام اطلاعاتم در همین ها خلاصه بود ... کنجکاوی هم نکردم ... مهم هم نبود . فقط دلم می خواست شعرهایش را بشنوم . . . همین . بعد از آشنائیِ اجمالی به اتاقش رفت ... خانم میرزاد ، گفت : (( اینهم حضرت اطمینان ... پاشو که تو شرکت میذاره ، آرامش و گرمی از در و دیوار فوران میکنه . )) با خودم گفتم : (( چقدر اغـراق آمیز !!! )) اما خوب که فکر کردم ، متوجه شدم که خانم میرزاد فقط کمی اغراق کرده بود . بیشتر که فکر کردم ، به نظرم رسید که نه اصلا اغراق نکرده بود و اشتباه از من بوده . صدای آقای اطمینان ـ خوشبختانه ـ نگذاشت به نتایج مهم تری دست پیدا کنم . (( صداي تو از اتاق كناري همچنان مي آيد . . . با هر خنده ات زخمي شيرين بر كالبد قلبم بوسه مي زند ... تمام حواسم را جمع مي كنم كه ... تو بازهم مي خندي و تمامي حواسم را به آنسـوها مي بري ... آنسوها كه همه چيز در تو خلاصه مي شود ... مرا با نام كوچكم مي خواني و همه چيز در صداي تو خلاصه مي شود ... بندبند قلبم ذوق مي كند ... ذوق ذوق مي كند ... )) کم کم بیشتر با هم آشنا می شدیم ، چندتایی از شعرهاش و برام نوشت . لذت بردم . کم و بیش از بچه ها شنیده بود که منهم گاهی وقتا چیــزهایی می نویسم . از نوشته هــایم خوشش می آمد . در جلسات شب شعرشرکت می کرد ، از من خواست که اگرفرصت کردم همراهیش کنم . علیرغم تفاوت سنی ای که داشتیم ، خیلی زود تبدیل به دو دوست صمیـمی شده بودیم . یک روز که از جلسه شعر بر می گشتیم ، در مورد یکی از شعرها بحث می کردیم که به نظر من فوق العاده بود ... اما او اعتقاد داشت که فضای فکری شاعر جالب نبوده . شاعر از رویاهایی صحبت می کرد که هرگز ـ برای او ـ به واقعیت نمی پیوست . اطمینان در ادامه ی صحبتهایش گفت : - - به نظر من آدم باید در جهت رسیدن به اهدافش قدم برداره و گرنه آدم ضعیفیه ، حالا اون هدف ممکنه از نظر همه با ارزش نباشه اما وقتی یک نفر روش اسم هدف میذاره دیگه باید پاش جون هم بده ... - - نه همیشه همه چی به این سادگیها نیست ... روزگار به یه عده اجازه نمی ده که مطابق آمال و آرزوهاشون قدم بردارن ... چون شاید این تطابق قدم با آروز پیامدهای بدی واسه شون داشته باشه و حتی به نوعی جامعه هم همچین اجازه ای به شون نده ... - - به هر حال حرکت نکردن در مسیر هدف نشونه ی ضعف آدمه . - - ببین آقای اطمینان مثلا خود من ... شاید به خاطر محدودیات جامعه و روزگارم نتونم به اهدافم برسم ... - - نمی پذیرم ... مگه هدف تو چیه ؟ - - نمیشه گفت ... - - تو حتی نمی تونی بگی هدفت چیه ! بعد انتظار داری به ش برسی ... اصرار نمی کنم اگه نمی خوای نگو اما دیگه پیش من شکایتی از جامعه و روزگار و ار این حرفا نکن . بعد از کمی مِن مِن گفتم : - - می دونم خریته اما می خوام به تون بگم . - - اگه فکر می کنی بعدا ناراحتت می کنه ... ترجیح می دم نشنوم . نمی دانستم چه طور باید شروع کنم . - - ببین آقای اطمینان ، دوست دارم نظرت و درباره شمس و مولوی بدونم . - - خوب ... مولوی خیلی شاعر خوبیه و شمس هم که تا نهایت کمال ، عارف . - - نه نه .... نظرت درباره ی عشق مولوی به شمس چیه ... ؟ - - عشق مقدسه ! به هرکی و هرچی می خواد باشه ... حتی به جونورا ... - - بازهم نتونستم منظورم و برسونم . ببین آقای اطمینان مولوی قبل از شمس سه بار عاشق سه تا مرد میشه ... مردی که سه بار عاشق سه تا مرد بشه قطعا یه فرقی با تو می کنه ... - - چی می خوای بگی ؟ - - من گی ام ! نمی دونم چقدر شد اما برای من بیش از یکسال می نمود . مدتی که اطمینان در سکوت محض ، چشم در چشمان من داشت. بعد تا مدتی راه رفتیم ، و هیچ کدام میلی به حرف زدن نداشتیم . انگار آقای اطمینان تمام نظریاتش را درباب آرزو و نیل به هدف و شجاعت و ... از خاطر برده بود . موقع خداحافظی دستش را زودتر از همیشه از دستم درآورد که متاسفانه متوجه شدم . - - نمی خوام از این ماجرا کسی خبردار بشه ... بعد در حالیکه سعی می کردم خیلی رسمی صحبت کنم ، ادامه دادم : - - لطف کنید به هیچ کس نگید . - - خیالت تخت باشه به هیچ کس نمی گم ، تو به اندازه ی کافی مشکل داری نمی خوام قرص بودن یا نبودن دهن من هم یکی به درگیریات اضافه کنه ... اگه ببینم دارم کمکت می کنم تا آخرش باهات هستم ... اما اگه ببینم دارم به طرفت جذب می شم ازت فاصله می گیرم . در ضمن ، اگه من تا چهل سالگی ازدواج نکردم دلیل همجنسباز بودنم نیست . - ممنون آقای اطمینان اما من احتیاجی به کمک ندارم ... شما فقط لطف کن همه چی و فراموش کن ، کلی کمک کردی . در ضمن قبل از خداحـافظی بهتره اینهم بدونید که من همین الان فهمیدم که شما مجرد هستید ، و گفتن این حرفا فقط دلیلش این بود که حس کردم ، انقدر به هم نزدیک شدیم که بتونید من و درک کنید ... هیچ کدوم از حرفای من ، دعوت به سکس نبود ، متاسفم که این شکلی برداشت شد . خداحافظتون .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 9:57 توسط سعید پارسا |
|
|
يادمه يه روز انقدر بد نبودم / اونروزا با شيطون هم قد نبودم ! يادمه بچگيا يه جوراي ديگه بودم ... دلم واسه ماهي كوچولوها كه دنياشون اندازه ي تنگ بلور عيده و وسعت زندگيشون به اندازه ي تموم آبهائيه كه تو يه كيسه فريزر كوچيك جا بشه ، مي سوخت . غافل از اينكه دنياي خودم تو همون قلك گلي خوشگل كه شبيه يه سگ نشسته ي گوش دراز بود ، جا ميشد . همون سگي رو ميگم كه با عيديام شيكمش رو سير مي كردم ، همون قلكي رو كه يه روز يه آشنا كه از همه غريبه تر بود شيكمش رو كه با عيديام پر كرده بودم خالي كرد و خودش رو تيكه تيكه ... راست راستي كه بزرگترين تيكه ش گوشش شده بود ... اون سگ كوچولوهه كه حالا گوش راستش رو تو دستم فشار مي دادم ، يه جورائي هم بهترين دوستم بود ، هم بانكم بود ... هم محرم اسرارم ... همون رازهايي كه هيچكس نمي دونست . اون سگ كوچولوهه مي دونست كه شبها ستاره ها منو قلقلك ميدن ... اون سگ كوچولوهه مي دونست كه من از ديدن ماه تو دل شب چقدر مي ترسم ... اون سگ كوچولوهه مي دونست كه من اون آشناي غريب رو اصلا دوست ندارم ... اون سگ كوچولوهه مي دونست كه من دوست داشتم اون آشنا اينقدر غريبه نباشه ... اون مي دونست از اينكه انقدر زود گريه م مي گرفت خجالت مي كشيدم ... اون مي دونست كه بعضي وفتا قايمكي ميرم كنار پنجره و دستامو تكون ميدم و سعي ميكنم پرواز كنم ... اون مي دونست كه من چقدر ميترسم كه يه پرنده ي در حال پرواز ، بالاش خسته بشه و از آسمون بيفته ... آره اون تموم دلواپسيهامو مي ديد ... اون همه چي رو مي دونست من خودم بهش مي گفتم . اما حالا پيكر متلاشيش داشت متلاشي شدنم رو ميديد ... حالا بدن تيكه تيكه ش شده بود بزرگترين سئوال زندگيم ... (( يك كسي از من انتقام گرفته ! )) من ساده خيال مي كردم اين شكليه ... نميدونستم اون غريبه اصلا منو نميشناسه كه انتقام هم بگيره ... گذشت... و گذشت... و گذشت . بچگيا بزرگ شدن و خاطره ها تلخ تو ذهنم نقش بست . تازگيا انقدر تو بدي قد كشيدم كه شونه به شونه ی شيطون وا ميسم تا ببينم كدوممون بلندتريم .
|